بوی گل یاس

اطلاع رسانی مکتب اهل بیت علیه السلام

بوی گل یاس

اطلاع رسانی مکتب اهل بیت علیه السلام

بانک ادبیات عاشورائی

5. خانه کوچک زهرا(س)

زهرا ـ تازه ترین اتفاقی بود، که در عالم افتاد! و هیچ وقت نیست که این اتفاق ـ بازهم ـ تازه نباشد!

زهرا ـ حرف تازه خدا بود:" انّا اعطیناک الکوثر" ... نگاهی نو، بر سراپای هستی! ارتباط خاک با خدا، مادر شهود و شهادت. بانوی محراب، بانوی اعتراض، بانوی حماسه، بانوی بسیج بنی هاشم، بانوی شهادت...

پیش از زهرا ـ هیچ زنی را ندیده بودند که پدر خویش را، مادر باشد! پیش از زهرا ـ شهادت، این همه تازگی نداشت. او که آمد، جانی تازه گرفت. قبلاً کلمه بود. بعداً معنا شد!

و او به روشنی، این همه را می دانست: مادرانه شهادت را، بزرگ می کرد. آگاهانه شهادت را، شیر می داد! به غنچه هائی آب می داد که قرار بود آتش بگیرند! "کوزه آب" را می شناخت. از جغرافیای "قتلگاه" خبر داشت. کربلا را بر دامان، می نشاند. برای عاشورا لالایی میخواند. گیسوان "اسارت" را شانه می زد! حکایتِ چاه و محرابِ خون را می دانست. با این همه، آبروداری می کرد. اهل شکایت نبود! اگر هم می گفت ـ به درد می گفت که درمان بشنود.

 


 

6.زمانی که همه آمدند،حسین(ع) شروع کرد به بیرون رفتن

ای همسفر زینب!

کار تو، نبش قبرهای هر روزه ی مردم بود: قبرهای روزمرّگى و عافیت طلبى و عادت، قبرهاى سر به زیرى و سکوت و سلامت، قبرهاى "بیعت کردن" و "به روى خود نیاوردن"!

از مدینه ـ به مکه که در آمدى ـ بر سر چهارراه اطلاعاتى اسلام *ـ چهار ماه، انتظار کشیدى که همه مردم جمع شوند، و درست در همان وقتى که همه آمدند، تو شروع کردى به بیرون رفتن! و این یعنى:

آب زدن بر چشم هاى خواب آلودهء ساده بین، در هم شکستن قبرستان هاى بسته بندىِ شبانه روزى، فرو پاشاندن دیوهاى دروغ و دورویى، و گسستن "بند" از دست و پاى نگاه و حرکتِ بنده هاى خدا ـ براى خوب دیدن و رها شدن و به خداى خود پیوستن...

"مَن کانَ فینا باذلاً مُهْجَتَهُ؛ وَ مُوطِنّاً عَلی لِقاءِ اللهِ نَفْسِهُ؛ فَلیَرحَلْ مَعَنا فاننی راحل مصبحاً، ان شاء الله تعالی"**

هر که از خون دل خویش، مى تواند مایه بگذارد و براى دیدار الهی، جانمایه دارد ـ پاىْ فرا پیش نهد و با ما بیاید؛ که من، خود بامدادان به راه خوهم افتاد. ان شاء الله!...

 

* از کلامات رهبر عزیز انقلاب، در پیام به حجاج:" حج، چهارره عظیم تبادل اطلاعات جهان اسلام است."

**کلام مبارک مولا، امام حسین(ع) در هنگام حرکت از مکّه


7.حسن نیز، اگر بود ـ در برابر یزید ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، که حسین رفت...

همان خونى که در رگهاى حسین مى دوید، در رگهاى حسن، نیز بود.

آن، در زمان شمشیر، شمشیر برآورد؛ و این، در وقت تدبیر، تدبیر. حکمت، یکى بود. امّا تجلى آن ـ در دو جاى ـ دو چیز: حکمت شمشیر و حکمت تدبیر.

تا وقتى که امام حسن مجتبى (ع) بود، زعامت و امامت حسین و عباس و سایرین را، بر عهده داشت. اختلاف در موضع دو برادر نبود. بل، که اختلافى اگر بود، در موضع پدر و پسر ـمعاویه و یزید ـ بود. و حسن نیز، اگر بود ـ در برابر یزید ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، که حسین رفت... و این مواضع صریح، صبورانه، مردانه و متهوّرانهء امام مجتبى(ع) ـ سبط اکبر رسول خدا(ص)ـ در برابر معاویه است که مى گفت:

لَوْ آثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْل الْقِبلَةِ لَبَدَأتُ بِقِتالِکَ، فَاِنّی تَرَکْتُکَ لِصَلاحَ الاُمّةِ وَ حِقنِ دِمائِها.*

اگر مى خواستم در میان اهل قبله، شمشیر بر کشم، اوّل از همه با تو مى جنگیدم.من که دست از تو برداشتم، براى مصلحت و تدبیر امّت و پیشگیرى از خونریزى و جنگ داخلى بود.

*مُغامس بن داغِر الحلی، شاعر شیعى عرب، در سده نهم


8.انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانید!

ما چه مى کردیم؟! ما چه مى کردیم، اگر اینها نبودند؟!... دلباخته هاى حقیقى، سرباخته هایند. انسان هاى مقاومت را، از عاشقى نترسانید!

بر شانه هاى شهر، مگر مرگ مى آورند؟ بچه هاى کربلا دارند مى آیند: بچه هاى اشک و آتش، بچه هاى غیرت و غربت و بى قرارى، بچه هاى تخریب و انفجار، بچه هاى تهاجم و تنهایى، بچه هاى یقین و یقین و یقین، بچه های یکشبه ى صدساله، بچه هاى بزرگوار!....

بچه هاى مرگ، دارند برای ما "زندگى" مى آورند. مرگ، که نه!... اینها، بچه هاى "بى مرگى" اند:بچه هاى شهادت، بچه هاى مقاومت...

شهیدان را بر شانه ها نشانده اند. "فاتحان" را همیشه بر"شانه" مى نشانند! بوى مرگ فاصله نمى شناسد... بوى کربلا، بوى جبهه، بوى انقلاب، بوى امام، بوى بسیج، بوى اشک و تنهائى... همه در هم آمیخته، و "یکدست"، بر کبریا در آویخته! کبوتران پرواز خبر از هواى تازه مى دهند.

...و دنیا مى ماند در این همه حیرت، که یک آبادى، این همه طاقت و جسارت را از کجا مى آورد، که مى تواند"قیامت" را ـ یکسره ـ بر دوش کشد!

 


9.پرستار کربلا، رسول خون برادر

پیش از زینب هیچ خواهرى را ندیده بودند که رسول خون برادر باشد! زینب، کربلا را در آغوش کشید؛ و عاشورا را بر شانه نشاند... در سلوک اسارت، همه جا را، زیر پا گذاشت و به دنیا آموخت که چگونه مى شود پاى برجا ماند و ذلیل نشد!

"شهادت" در "اسارت" بود که به راه افتاد، انتشار یافت و همه جائى شد!... اگر اسارت نبود دست شهادت به جائى نمى رسید. اگر شانه هاى اسارت خواهر نبود، کوله بار شهادت برادر بر زمین مى ماند!

اگر "زینب" نبود دیوارهاى دنیاى دین نما را، که پس مى زد؟ کوفه را، که بیدار مى کرد؟ شام را، که روشن مى ساخت؟ و خواب و خیال و خمیازه هاى مردم را، چه کسى مى شکست؟ اگر زینب، کربلا و عاشورا را ـ با خویش ـ به سیر اسارت نمى برد، چگونه جغرافیاى خاک "کربلا" مى شد و تاریخ زمین"عاشورا"؟

یک تن باید باشد که پیکر پرخون کربلا را اُفتان و خیزان، بر دوش کشد و با خویش به پشت جبهه آورد، و همه جاىْ را جبهه سازد! بوى کربلا و رنگ عاشورا را برافشاند و برانگیزد...

کسى باید باشد که نامردى "ابن زیاد"، دنیازدگى "ابن سعد" و بى دینى "یزید" را بگوید و برملا سازد...

 

یکى باید باشد که نگذارد کربلا را زنده بگور کنند

 و زینب، همان یک تن است.


10.زیباترین هنر، به زیبائى و شیرینى مردن است

با حقیقت باید زیست. امّا واقعیت را تنها باید دانست:

این گونه است که انسان، از تنهائى خویش، رهایى مى یابد و به میراث راستین خویش که "خودآگاهى" و "خداآگاهى" است نائل مى شود: وفادارى و بر سر پیمان پایدار ماندن، در شوق زندگى "شاهد" بودن و در ذوق مرگ "شهید" گشتن؛ و در "مرگْ آگاهى" همه شهادت شدن: آگاهى و رهایى!

زیباترین هنر، به زیبایى و شیرینى مردن است:

با سرافرازى زیستن و با سربلندى مردن، خون دل خویش را در راه نور و معرفت و پیوستگى، براى خدا، به جهاد برخاستن و خود را فداى هدف ـ و نه هوى ـ کردن و بر آستانه خدا آبرومندانه رسیدن؛ و این همه یعنى: هنر مردان خدا!

به شیرینى و زیبایى مردن هنرمندانه ترین عملى است که یک نفر، در تمام ابعاد هستى خویش، مى تواند به آن دست یابد. مرگْ باورى و مرگْ آگاهى، گشاده ترین چشمانى است که مى تواند ـ چونان پنجره اى باز، چهره در چهره ى خداى کرامت و عزت و کبریا ـ رو در روى بیدارى و معرفت و آگاهى، بازگشاده مى شود... از این نگاه انسان به آن جا مى رسد که "استقامت" و "یکتایى"، حتمى ترین نتیجه آن خواهد شد، و بى باکى و جسارت و نترسى، دستاوردِ آشرافى خواهد بود که از این رهگذر ـ در مسیر وانهادن ها و فرارفتن ها ـ حاصل مى آید. تا آن جا که هیچ چیز، در برابر غیرت اراده و همّت تصمیم، طاقت ماندن نمى یابد و منطق پایدارْ انسان هاى مؤمن را ـ به هیچ روى ـ نمى تواند به تزلزل درافکند:

قُلْ لَنْ یُصیبُنا اِلّا ما کَتَبَ اللهُ لَنا؛ هُوَ مَوْلینا وَ عَلی اللهِ فَلْیَتَوَکّل المُؤمِنُونَ قُل هَل تَرَبّصُونَ بنا اِلّا اِحْدَی الحُسْنَیَیْن؟

 (سوره توبه، آیه های 51 ، 52)

بگو هیچ مصیبتى به ما روى نخواهد آورد، مگر این که خدا براى ما مقرر کرده باشد؛ مولاى ما اوست و بر خدا است که انسان هاى مؤمن، توکّل مى کنند. بگو چه خیال کرده اید؟ مگر جز این است

که یکى از دو زیبایى (شهادت یا پیروزى) نصیب ما خواهد شد؟

بدون چنین دیدگاهى نمى شود که در مدار جاذبهء عمومى عشق، استقرار یافت و بر جادهء جهان ـ که همان مدار عشق است ـ مستقیم و متکامل، دست و پا گم کرده، جوشان، تپان، طوفان خیز، شکافان و پرده در را تا نهایت یافت و به سامان رسید

 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد