درس اول : عرفان و تصوف
یـکـى از عـلومـى کـه در دامـن فـرهـنـگ اسـلامـى زاده شـد و رشـد یـافـت و تکامل پیدا کرد علم عرفان است .
دربـاره عـرفـان از دو جنبه مى توان بحث و تحقیق کرد: یکى از جنبه اجتماعى ، و دیگر از جنبه فرهنگى .
عرفا با سایر طبقات فرهنگى اسلامى از قبیل مفسرین ، محدثین ، فقهاء، متکلمین ، فلاسفه ، ادبـا، شـعـرا، یـک تفاوت مهم دارند و آن اینکه علاوه بر اینکه یک طبقه فرهنگى هستند و علمى به نام عرفان به وجود آوردند و دانشمندان بزرگى در میان آنها ظهور کردند و کتب مـهـمـى تـاءلیـف کـردند، یک فرقه اجتماعى در جهان اسلام به وجود آوردند با مختصاتى مـخـصـوص بـه خـود، بـر خـلاف سـایـر طـبـقـات فـرهـنـگـى از قـبـیـل فقهاء و حکماء و غیرهم که صرفا طبقه فرهنگى هستند و یک فرقه مجزا از دیگران به شمار نمى روند.
اهـل عـرفـان هـرگـاه با عنوان فرهنگى یاد شوند با عنوان ((عرفا)) و هرگاه با عنوان اجتماعى شان یاد شوند غالبا با عنوان ((متصوّفه )) یاد مى شوند.
عرفا و متصوّفه هر چند یک انشعاب مذهبى در اسلام تلقى نمى شوند و خود نیز مدعى چنین انـشـعـابـى نـیـسـتـنـد و در هـمـه فـرق و مـذاهـب اسـلامـى حـضـور دارنـد، در عـیـن حـال یـک گـروه وابـسته و به هم پیوسته اجتماعى هستند. یک سلسله افکار و اندیشه ها و حـتـى آداب مـخـصـوص در مـعـاشـرتها و لباس پوشیدنها و احیانا آرایش سر و صورت و سـکـونـت در خانقاهها و غیره ، به آنها به عنوان یک فرقه مخصوص مذهبى و اجتماعى رنگ مخصوص داده و مى دهد.
عرفاى حقیقى
و البـتـه هـمـواره ـ خـصوصا در میان شیعه عرفائى بوده و هستند که هیچ امتیاز ظاهرى با دیـگران ندارند و در عین حال عمیقا اهل سیر و سلوک عرفانى مى باشند. و در حقیقت عرفاى حقیقى این طبقه اند، نه گروههایى که صدها آداب از خود اختراع کرده و بدعتها ایجاد کرده اند.
ما در این درسها که درباره کلیات علوم اسلامى بحث مى کنیم ، به جنبه اجتماعى و فرقه اى ، و در حـقیقت به جنبه ((تصوف )) عرفان کارى نداریم ، فقط از جنبه فرهنگى وارد بـحث مى شویم ، یعنى به عرفان به عنوان یک شاخه از شاخه هاى فرهنگ اسلامى نظر داریم نه به عنوان یک روش و طریقه که فرقه اى اجتماعى پیرو آن هستند.
اگـر بـخـواهـیـم از جـنـبـه اجـتـمـاعـى وارد بـحـث شـویم ناچار باید این فرقه را از نظر عـلل و مـنـشـاء و از نظر نقش مثبت یا منفى ، مفید یا مضرّى که در جامعه اسلامى داشته است ، فعل و انفعالهائى که میان این فرقه و سایر فرقه اسلامى رخ داده است ، رنگى که به مـعـارف اسلامى داده است ، تاءثیرى که در نشر اسلام در جهان داشته است مورد بحث قرار دهیم . ما فعلا به این مطالب کارى نداریم . بحث ما فقط درباره عرفان به عنوان یک علم و یک بخش فرهنگى است .
عرفان داراى دو بخش است : 1 - عرفان عملى
عـرفـان بـه عـنـوان یـک دسـتگاه علمى و فرهنگى داراى دو بخش است :بخش عملى و بخش نظرى .
بـخـش عملى عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا بیان مى کند و توضیح مى دهد. عرفان در این بخش مانند اخلاق است ، یعنى یک ((علم )) عملى است با تفاوتى که بعد بیان مى شود. این بخش از عرفان علم ((سیر و سلوک )) نـامـیـده مـى شـود. در این بخش از عرفان توضیح داده مى شود که ((سالک )) براى ایـنـکـه بـه قـله مـنـیـع انـسـانـیـت ، یـعـنى ((توحید)) برسد از کجا باید آغاز کند و چه مـنـازل و مـراحـلى را بـایـد بـه تـرتـیـب طـى کـنـد و در مـنـازل بـیـن راه چـه احـوالى بـراى او رخ مـى دهـد و چـه وارداتى براى او وارد مى شود و البـتـه هـمـه ایـن مـنـازل و مـراحـل بـایـد بـا اشـراف و مـراقـبـت یـک انـسـان کامل و پخته که قبلا این راه را طى کرده و از رسم و راه منزلها آگاه است صورت گیرد و اگر همت انسان کاملى بدرقه راه نباشد خطر گمراهى است .
عرفا از انسان کاملى که ضرورتا باید همراه ((نوسفران )) باشد گاهى به ((طایر قدس )) و گاهى به ((خضر)) تعبیر مى کنند:
| همتم بدرقه راه کن اى ((طایر قدس )) |
| که دراز است ره مقصد و من ((نوسفرم )) |
| ترک این مرحله بى همرهى خضر مکن |
| ظلمات است بترس از خطر گمراهى |
البته توحیدى که از نظر عارف ، قله منیع انسانیت به شمار مى رود و آخرین مقصد سیر و سـلوک عـارف اسـت ، بـا تـوحید مردم عامى ، و حتى با توحید فیلسوف ، یعنى اینکه واجب الوجود یکى است نه بیشتر، از زمین تا آسمان متفاوت است .
تـوحـید عارف ، یعنى موجود حقیقى منحصر به خدا است ، جز خدا هر چه هست ((نمود)) است نـه ((بـود)). تـوحید عارف یعنى ((جز خدا هیچ نیست )) توحید عارف ، یعنى طى طریق کردن و رسیدن به مرحله جز خدا هیچ ندیدن .
ایـن مـرحـله از تـوحـیـد را مـخـالفـان عـرفا تاءیید نمى کنند و احیانا آنرا کفر و الحاد مى خوانند، ولى عرفا معتقدند که توحید حقیقى همین است و سایر مراتب توحید خالى از شرک نـیـسـت . از نـظـر عـرفـا رسـیـدن بـه ایـن مـرحـله کـار عقل و اندیشه نیست ، کار دل و مجاهده و سیر و سلوک و تصفیه و تهذیب نفس است .
به هر حال این بخش از عرفان ، بخش عملى عرفان است ، از این نظر مانند علم اخلاق است که درباره ((چه باید کرد))ها بحث مى کند با این تفاوت که :
اولا عرفان درباره روابط انسان با خودش و با جهان و با خدا بحث مى کند و عمده نظرش درباره روابط انسان با خدا است و حال آنکه همه سیستمهاى اخلاقى ضرورتى نمى بینند کـه دربـاره روابط انسان با خدا بحث کنند، فقط سیستمهاى اخلاقى مذهبى این جهت را مورد عنایت و توجه قرار مى دهند.
ثانیا سیر و سلوک عرفانى ـ همچنانکه از مفهوم این دو کلمه پیدا است ـ پویا و متحرک است ، بر خلاف اخلاق که ساکن است . یعنى در عرفان سخن از نقطه آغاز است و از مقصدى و از مـنـازل و مـراحـلى کـه بـه تـرتـیـب سـالک بـایـد طـى کـنـد تـا بـه سـر منزل نهایى برسد.
از نـظـر عـارف واقـعـا و بـدون هیچ شائبه مجاز، براى انسان ((صراط)) وجود دارد و آن صـراط را بـایـد بـپـیـمـایـد و مـرحـله بـه مـرحـله و مـنـزل بـه مـنـزل طـى نـمـایـد و رسـیـدن بـه مـنـزل بـعـدى بـدون گـذر کـردن از منزل قبلى ناممکن است .
لهـذا از نـظـر عـارف ، روح بـشـر مـانـنـد یک گیاه و یا یک کودک است و کمالش در نمو و رشدى است که طبق نظام مخصوص باید صورت گیرد. ولى در اخلاق صرفا سخن از یک سلسله فضائل است از قبیل راستى ، درستى ، عدالت ، عفت ، احسان ، انصاف ، ایثار و غیره که روح باید به آنها مزین و متجلى گردد. از نظر اخلاق ، روح انسان مانند خانه اى است کـه بـایـد با یک سلسله زیورها و زینتها و نقاشیها مزین گردد بدون اینکه ترتیبى در کـار بـاشـد کـه از کـجـا آغـاز شـود و بـه کـجا انتها یابد؟ مثلا از سقف شروع شود یا از دیوارها و از کدام دیوار؟ از بالاى دیوار یا از پائین ؟
در عـرفـان بـرعـکـس ، عـنـاصـر اخـلاقـى مـطـرح مـى شـود امـا بـه اصطلاح به صورت دیالکتیکى ، یعنى متحرک و پویا.
ثـالثـا عـنـاصـرى روحـى اخـلاقـى مـحـدود است به معانى و مفاهیمى که غالبا آنها را مى شـنـاسـند، اما عناصر روحى عرفانى بسى وسیعتر و گسترده تر است . در سیر و سلوک عرفانى از یک سلسله احوال و واردات قلبى سخن مى رود که منحصرا به یک ((سالک راه )) در خـلال مـجـاهـدات و طـى طـریـقـهـا دسـت مـى دهـد و مـردم دیـگـر از ایـن احوال و واردات بى خبرند.
عرفان نظرى
عرفان نظرى به تفسیر هستى مى پردازد، درباره خدا و جهان و انسان بحث مى نماید.
عـرفان در این بخش خود مانند فلسفه الهى است که در مقام تفسیر و توضیح هستى است ، و هـمـچـنـانـکـه فـلسـفـه الهـى بـراى خـود مـوضـوع ، مـبـادى و مـسـائل مـعـرفـى مـى کـنـد، عـرفـان نـیـز مـوضـوع و مـسـائل و مـبـادى معرفى مى نماید. ولى البته فلسفه در استدلالات خود تنها به مبادى و اصـول عـقـلى تـکـیـه مـى کـنـد و عـرفـان مـبـادى و اصـول بـه اصـطـلاح کـشـفـى را مایه اسـتـدلال قـرار مـى دهـد و آنـگـاه آنـهـا را بـا زبـان عقل توضیح مى دهد.
اسـتـدلالات عقلى فلسفى مانند مطالبى است که به زبانى نوشته شده باشد و با همان زبان اصلى مطالعه شود، ولى استدلالات عرفانى مانند مطالبى است که از زبان دیگر تـرجـمـه شـده بـاشـد. یـعـنـى عـارف لااقـل بـه ادعـاى خـودش آنـچـه را کـه بـا دیـده دل و بـا تـمـام وجـود خـود شـهـود کـرده اسـت بـا زبـان عقل توضیح مى دهد.
تـفـسـیـر عـرفـان از هـسـتـى ، و بـه عبارت دیگر: جهان بینى عرفانى هستى ، با تفسیر فلسفه از هستى تفاوتهاى عمیقى دارد.
از نـظـر فـیـلسـوف الهـى ، هـم خدا اصالت دارد و هم غیر خدا، الا اینکه خدا واجب الوجود و قـائم بـالذات اسـت و غـیـر خـدا مـمـکـن الوجـود و قـائم بـالغـیـر و مـعـلول واجـب الوجـود. ولى از نـظـر عـارف ، غـیر خدا به عنوان اشیایى که در برابر خدا قـرار گرفته باشند، هر چند معلول او باشند، وجود ندارد، بلکه وجود خداوند همه اشیاء را در بر گرفته است ، یعنى همه اشیاء، اسماء و صفات و شؤ ون و تجلیات خداوندند، نه امورى در برابر او.
نوع بینش فیلسوف با عارف متفاوت است . فیلسوف مى خواهد جهان را فهم کند، یعنى مى خـواهـد تـصـویـرى صـحـیـح و نسبتا جامع و کامل از جهان در ذهن خود داشته باشد. از نظر فـیـلسـوف حـد اعـلاى کـمـال انـسـان بـه ایـن اسـت کـه جـهـان را آنـچـنـانـکـه هـسـت بـا عـقـل خـود در یـابـد بـه طـورى کـه جهان در وجود او وجود عقلانى بیابد و او جهانى شود عقلانى . لهذا در تعریف فلسفه گفته شده است :
((صـیـرورة الانـسان عالما عقلیا مضاهیا للعالم العینىّ)) یعنى فیلسوفى عبارت است از اینکه انسان جهانى بشود عقلى شبیه جهان عینى .
ولى عـارف بـه عـقل و فهم کارى ندارد، عارف مى خواهد به کنه و حقیقت هستى که خدا است برسد و متصل گردد و آن را شهود نماید.
از نـظـر عـارف کمال انسان به این نیست که صرفا در ذهن خود تصویرى از هستى داشته بـاشند، بلکه به این است که با قدم سیر و سلوک ، به اصلى که از آنجا آمده است باز گردد و دورى و فاصله را با ذات حق از بین ببرد و در بساط قرب از خود فانى و به او باقى گردد.
ابـزار کـار فـیـلسـوف ، عـقـل و مـنـطـق و اسـتـدلال اسـت ، ولى ابـزار کـار عـارف ، دل و مجاهده و تصفیه و تهذیب و حرکت و تکاپو در باطن است .
بـعـدا آنـجـا کـه دربـاره جـهـان بینى عرفانى بحث خواهیم کرد، تفاوت آن با جهان بینى فلسفى روشن خواهد گشت .
عرفان و اسلام
عـرفـان ، هـم در بـخش عملى و هم در بخش بصرى ، با دین مقدس اسلام تماس و اصطکاک پـیدا مى کند، زیرا اسلام مانند هر دین و مذهب دیگر و بیشتر از هر دین و مذهب دیگر روابط انسان را با خدا و جهان و خودش بیان کرده و هم به تفسیر و توضیح هستى پرداخته است .
قـهـرا اینجا این مساءله طرح مى شود که میان آنچه عرفان عرضه مى دارد با آنچه اسلام بیان کرده است چه نسبتى برقرار است ؟
البـته عرفاى اسلامى هرگز مدعى نیستند که سخنى ماوراء اسلام دارند، و از چنین نسبتى سـخـت تـبـرى مـى جـویند. بر عکس ، آنها مدعى هستند که حقایق اسلامى را بهتر از دیگران کشف کرده اند و مسلمان واقعى آنها مى باشند. عرفا چه در بخش عملى و چه در بخش نظرى هـمـواره بـه کـتـاب و سـنـت و سـیـره نـبـوى و ائمه و اکابر صحابه استناد مى کنند. ولى دیـگـران دربـاره آنـهـا نظریه هاى دیگرى دارند و ما به ترتیب آن نظریه ها را ذکر مى کنیم :
الف . نظریه گروهى از محدثان و فقهاء اسلامى . به عقیده این گروه عرفا عملا پایبند بـه اسـلام نـیـسـتـنـد و استناد آنها به کتاب و سنت صرفا عوامفریبى و براى جلب قلوب مسلمانان است و عرفان اساسا ربطى به اسلام ندارد.

پر کن دوباره کِیْل مرا ایها العزیز
آخر کجا روم به کجا ایها العزیز
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کردهام به سوی شما ایها العزیز
جان را گرفتهام به سردست و آمدم
از کوره راههای بلا ایها العزیز
وادی به وادی آمدهام از درت مران
وا کن دری به روی گدا ایها العزیز
چیزی که از بزرگی تو کم نمیشود
این کاسه را ... فاوف لنا... ایها العزیز
خالیتر از دو چشم من این جان نیمه جان
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز
- ما- جان و مال باختگان را رها مکن
بگذار بگذرد شب ما ایها العزیز
دستم تهی است... راه بیابان گرفتهام
دست من و نگاه شما ایها العزیز
مریم سقلاطونی

آیت الله مجتهدی که انفاس قدسی او اینک در فضای جامعه پخش نمیشود، به راستی "آیتالله" بود. وارستگی علمی، دنیاگریزی تئوری و عملی، تهذیب اخلاقی و رفتاری که "ملکه وجود نازنین" او شده بود، طی چنددهه، مشتاقان فراوانی یافت. علاوه بر طلاب مدرسه او در طی این سالهای دراز، تودههای مردمی در چهره و مشی و سخن او "آیتاللهی" را به عینه میدیدند. همانا آیت الله مجتهدی خود تعریفگر قداست واژه آیتالله بود.
خیل عظیم مردم تهران که در یک روز بسیار سرد، آن آیت الهی را مویهکنان بدرقه نمودند، تنها یک گوشه از این واقعیت است که مجتهدی یک آیت الله به تمام معنا بود.
خوشا به حال حوزههای امام صادق علیهالسلام که آیتالله مجتهدی از آن طراوش کرد، و خوشا به حال تودههای عظیمی که از حضور، بیان و علم و اخلاق او بهره بردند. چهره جذاب او، الهیت وجودش را اعلان میداشت، و کلام او که بیش از هر سخن "شریعت" را ترویج مینمود، شیعیگری ناب ویژه روحانیت را اعلان میداشت.
وی برای طلاب "روحانیت" را تدریس و تاکید میکرد. روحانیتی اصیل در اندیشه و عمل! در پوشش و منش او، در رفتار و گفتار او، پرهیز از دنیاپرستی را تاکید مینمود، و تربیت طلاب را برای ترویج فقه جعفری علیهالسلام اساسیترین خدمت به اسلام و مسلمین میدانست
چنین بود که از میان نسل کنونی، علاوه بر طیفهای بزرگی از جوانان، گروههای بیشمار نوجوانان شیفته "جذابیت روحانی" او بودند. در بدرقه آن عزیز نمادهایی از نوجوانان عزادار بر سرزنان دیده میشدند که خلأ وجود این آیتالله حقیقی را بر نمیتابیدند.
از سوی دیگر جوانانی از طلاب تربیتشده آیت الله مجتهدی در سالهای اخیر، در غم از دست دادن این وجود بیمانند، راهی بیمارستان شدند تا شاهدانی از شیفتگی ملت علوی ایران نسبت به روحانیت اصیل باشند.
آیت الله مجتهدی نه رسانه داشت و نه خود را نیازمند به آن میدید. نه باند و گروه سیاسی داشت و نه برای ایجاد آن که همه امکانات و ابزارهای آن را با وجود مشتاقان بیشمار دارا بود، تلاش میکرد. بلکه وی برای طلاب "روحانیت" را تدریس و تاکید میکرد. روحانیتی اصیل در اندیشه و عمل! در پوشش و منش او، در رفتار و گفتار او، پرهیز از دنیاپرستی را تاکید مینمود، و تربیت طلاب را برای ترویج فقه جعفری علیهالسلام اساسیترین خدمت به اسلام و مسلمین میدانست.
آیت الله مجتهدی، "وجودی بیمانند" بود و بعید است که مادر گیتی توان آن را داشته باشد تا چون او را بزاید و به تاریخ تشیع تحویل دهد. ویژگیهای منحصر به فرد آیت الله مجتهدی در اخلاق و رفتار و پایداری بر ترویج شریعت علوی به وی "جاذبه بیمانند روحانی" بخشیده بود، و این امری نیست که با علم و شهرت و تبلیغ و... به دست آید.
آیت الله مجتهدی گر چه جایگاه مرجعی نداشت و یا در پی آن نبود، ولی نفوذی بیش از حد داشت، نفوذی روحانی. و تاثیری گسترده داشت، تاثیری روحانی.
آیت الله مجتهدی بر تشیع تاکید داشت و امیر مؤمنان علیهالسلام و اولاد او را آن چنانکه رسالت حقیقی روحانیت اصیل شیعه است، ترویج مینمود.

مرحوم آیتالله احمد مجتهدی تهرانی در نهم مهرماه سال 1302 شمسی در تهران چشم به جهان گشود.
وی در خاندانی با تقوی و ورع و فضل و شرف پرورش یافت پدر ایشان مرحوم محمدباقر از کسبههای معروف و با تقوی و متدین تهران بوده و جد ایشان مرحوم میرزا احمد از تجار مشهور و از مؤمنین و متدینین عصر خود بود. بعد از این دو بزرگوار اجداد حضرت آیت الله مجتهدی همگی در کسوت روحانیت و از علمأ جلیلالقدر و مبلغین اسلام و از ائمه جماعات مشهور کاشان بودند.
از جمله اجداد ایشان آیات و حجج اسلام، حاج ملا محمدعلی مجتهد و حاج ملامحمد باقر مجتهد و حاج ملا محمد کاظم مجتهد کاشانی بودند.
صاحب کتاب لبابالالقاب تالیف آیت الله مرحوم آخوند ملا حبیب الله شریف کاشانی متوفی 1340 قمری درباره یکی از اجداد ایشان یعنی حضرت آیت الله حاج شیخ محمدعلی مجتهد کاشانی مینویسد: «او فرزند حاج محمدباقر کاشانی است و آیت الله حاج محمدعلی مجتهد کاشانی عالمی فاضل و مدرسی بزرگوار در علوم شرعی و عقلی بود، به حدی که فضل و علم و زهدش بر دیگران مسلم و آشکار بود، و آن مرحوم فرزندی داشت به نام حاج ملا ابوالقاسم که او هم حکیم و منجمی زبردست بود و من آن فرزند را دیده بودم و او در تهران فوت کرد (و در اطراف چهار راه مولوی که در آن زمان قبرستان بود دفن گردید) و مرحوم آیت الله حاج محمدعلی از شاگردان فقیه عالیقدر حضرت آیتالله سیدمحمد تقی کاشانی بود و او از شاگردان عالم ربانی و معلم اخلاق حاج ملا احمد نراقی است و ملااحمد نراقی استاد شیخ مرتضی انصاری بود و وقتی که ملااحمد نراقی از رحلت آیتالله سیدمحمد تقی کاشانی باخبر شدند از شدت حزن و اندوه و با صدای رسا و بلند شدیدا گریه کردند و از فقدان آن عالم بزرگوار تاسف خوردند.»
آیتالله مجتهدی در سال 1362 قمری و در سن 19 سالگی به کسوت روحانیت درآمد و قبل از آن در بازار تهران مشغول به کار بود و پدر ایشان یعنی مرحوم محمد باقر راضی نبود که فرزندش طلبه شود ولی بر اثر عشق و علاقه زیادی که جناب استاد به علم و دانش داشت به سوی طلبگی روی آورد.
با توجه به مخالفت پدر، سالها با عسرت و سختی زیادی، در لباس روحانیت به تحصیل علم پرداخت و بعد از سالها نه تنها پدر راضی شد بلکه بر وجود چنین فرزندی در نزد خویشان و نزدیکان و در اجتماع افتخار میکرد.
وی پنج سال بعد یعنی در سال 1367 قمری و در سن 24 سالگی ازدواج کرد و در همین سال دروس رسائل و مکاسب را نزد آیات و حجج اسلام آقایان فاضل (پدر حضرت آیتالله العظمی فاضل لنکرانی) و سیدحسین قاضی و آقا شیخ قاسم نحوی امتحان داد و با موفقیت به اتمام رساند. بعد از قریب دو سال در سن 26 سالگی و در سال 1369 قمری امتحان کفایه و قسمتی از درس خارج را با موفقیت گذراند.
آیتالله مجتهدی در ضمن تحصیل، به تدریس کتب حوزوی هم میپرداخت و وقتی که از قم به تهران آمد شبها در مسجد امینالدوله که مرحوم حاج شیخ محمد حسین زاهد در آنجا مشغول به تدرس و اقامه نماز بود، استاد هم، صبح و عصر به امر تدریس اشتغال داشت و چون مرحوم حاج شیخ محمدحسین زاهد در اواخر عمر و با وجود کهولت سن به سختی مشغول تعلیم و تربیت طلاب بود، لذا از آیتالله مجتهدی تقاضا کرد که علاوه بر تدریس، شبها هم منبر برود و آیتالله مجتهدی در طول دو سال، شش جزء از اول قرآن را با استفاده از تفسیر برهان که مبنای تفسیری ایشان بود برای مستمعین آیات قرآن را تفسیر میکرد.
آیتالله احمد مجتهدی تهرانی صبحها در مسجد مرحوم حاج سید عزیزالله بازار جهت طلاب به تدریس کتب ادبیات و فقه مشغول بود و بعد از ظهرها هم برای کسانی که روزها شاغل بودند و بعد از ظهرها درس میخواندند به تدریس کتب حوزوی از قبیل مطول، سیوطی، مغنی، منطق و غیره میپرداخت.
دو سال بعد یعنی در 21 محرم سال 1372 قمری، ثلمهای در اسلام به وجود آمد و آن رحلت عارف زاهد و معلم اخلاق حاج شیخ محمدحسین زاهد رحمةالله علیه بود.
آیتالله احمد مجتهدی تهرانی پس از گذشت سه سال از رحلت آن عالم بزرگوار، همچنان به امر تدریس در مسجد مرحوم حاج سید عزیزالله واقع در بازار تهران مشغول بود تا آنکه به درخواست عدهای از علمأ و مردم متدین، از حضرت استاد تقاضا کردند که حوزه علمیه را به مسجد مرحوم حاج ملا جعفر منتقل کنند که در آن زمان مسجد، انبار خاک ذغال و خمره ترشی کسبه محل بود، و تجار و مردم متدین با علمأ مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که آیهالله مجتهدی به دلایلی نسبت به علمأ دیگر جهت ادامه راه مرحوم حاج شیخ محمد حسین زاهد ارجحیت دارد.
بنابراین با همت تجار و مردم متدین، آیتالله مجتهدی توانست حوزه علمیه فعلی را که در تهران خیابان 15 خرداد شرقی، کوچه شهید مرتضی کیانی، کوچه مسجد آقا واقع است تأسیس کند.
در این حوزه هر سال مراسم عمامهگذاری با حضور آیتالله احمد مجتهدی تهرانی برگزار میشد.
استادان مرحوم آیتالله مجتهدی تهرانی
دروس ادبیات عرب: در تهران و نزد مرحوم آیتالله حاج شیخ علیاکبر برهان
کتاب مطول: نزد مرحوم آیتالله محمدجواد خندقآبادی و مرحوم آیتالله سیدمرتضی علوی فریدونی
منظومه حاج ملاهادی سبزواری: نزد مرحوم آیتالله علامه طباطبایی
کتاب لمعتین: نزد حضرات آیات و حجج اسلام شهید صدوقی، مرحوم محمدجواد خندقآبادی و مرحوم شیخ عبدالرزاق اصفهانی
رسائل: نزد مرحوم آیتالله شیخ محمدجواد خندق آبادی
مکاسب: نزد مرحوم آیتالله سیدمحمد صادق طباطبایی
کفایه جلد اول: نزد مرحوم حضرت آیتالله العظمی سیدشهابالدین مرعشی نجفی
کفایه جلد دوم: نزد مرحوم آیتالله سیدصادق شریعتمداری
درس خارج به مدت یک سال: نزد مرحوم آیتالله العظمی حاج آقا حسین بروجردی
درس خارج به مدت یک سال: نزد مرحوم آیت الله العظمی سیدمحمدرضا گلپایگانی
درس خارج به مدت یک سال: نزد مرحوم آیتالله حاج شیخ عباسعلی شاهرودی
درس خارج به مدت دو سال: نزد مرحوم آیتالله العظمی شیخ محمدرضا تنکابنی
و درس خارج به مدت شش سال: در محضر مرحوم آیتالله العظمی سیداحمد خوانساری
درس اخلاق: نزد مرحوم حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(ره) در مدرسه فیضیه قم عصرهای جمعه و همچنین نزد عالم ربانی و معلم اخلاق حضرت حجت الاسلام و المسلمین مرحوم حاج سیدحسین فاطمی قمی بودند